«من معتقدم عالیترين كنش عقل كه دربرگيرنده هرگونه ايده است، يك كنش زيباشناسی است؛ اينكه حقيقت و نيكی تنها در زيبايی، خويشاوندی میيابند. فيلسوف بايستی همان اندازه شادابی زيباشناسی را دارا باشد كه هنرمند و شاعر. آنان فاقد احساس زيباشناسیاند؛ آنها فيلسوفان لفظاند. فلسفه روح، فلسفه زيباشناسی است.
بدون احساس زيباشناسی، انسان نمیتواند نكتهسنج باشد و حتی در باب تاريخ قادر به استدلال نخواهد بود. با توجه به اين امر آشكار میشود كه آنها هيچ ايده زيبايي را درنمیيابند. مگر اين كمبود در چيست؟ آنها همين كه از اعداد و ارقام فرا میروند همه چيز را تيره میبينند.
در اين مناسبت است كه شأن شعر بيشتر میشود و سرانجام همانی خواهد شد كه روزگاری بود؛ آموزگار مردمان؛ چه ديگر نه تاريخ در ميان بود و نه فلسفه. هنر شعر، خود بيش از ديگر دانشها و هنرها عمر خواهد كرد.
در ضمن میشنوم كه میگويند توده مردم بايد دين حسانی داشته باشند. بايد گفت نهتنها مردم، بلكه فيلسوفان نيز نيازمند آنند. تك خدايی برای عقل، چند خدايی برای نيروی تخيل و هنر برای دل؛ اين است آنچه بدان نيازمنديم.
حال ميخواهيم از نظری سخن بگوييم كه فكر میكنم تاكنون كسی به فكر آن نيفتاده است؛ ما بايد يك اسطوره نو داشته باشيم. اين ميتولوژی بايد در خدمت ايده باشد؛ بايد ميتولوژی عقل باشد.
برای آنكه ايدهها برای مردم رغبتانگيز شوند، بايد آنها را زيباشناختی يعنی اسطورهای كنيم. برعكس، تا ميتولوژی عقلانی نشده است، بايد موجب شرمندگی فيلسوفان باشد. بنابراين، سرانجام بايد روشنگریشدگان و روشنگرینشدهها دست به دست يكديگر دهند.
اسطوره بايد فلسفی و مردم بايد عقلانی شوند تا فيلسوفان را حسپذير كنند؛ آنگاه است كه وحدت جاودانی بر ما حكم خواهد كرد. آن وقت ديگر از نگاه تحقيرآميز و از هراس كور در پيش روی فرزانگان و كشيشان نشان نخواهد بود. تنها آن زمان است كه تربيت همسان برای تمام استعدادها در انتظار است؛ هم برای هر فرد و هم برای همگان.
در آن صورت هيچ استعدادی سركوب نخواهد شد و آزادی و برابری بر همه روحها حكومت خواهد كرد. يك روح متعالی و آسمانی بايد اين دين را در ميان ما دامن بزند و آن بزرگترين و آخرين دستاورد انسانيت خواهد بود.»(1)